دوشنبه 8 مهر1387
سرم كلاه رفت
بعد كه با كلي ذوق واسه داداش جان تعريف كردم گفت من با هزار تومن ميتونستم برات بخرم.منم واسه اينكه دوماغم بيشتر نسوزه گفتم خب اين اورجينال،كپي نيست،من ماشين نمي دزدم،كيف نمي دزدم،فيلم هم نمي دزدم.
ديروز دي وي دي هه رسيد دستم،برنامه هاش مال زماني كه تازه دوربين به ايران وارد شده بود،فكر كنم اولين برنامه هاي برنامه خانواده بود،خانوماي اشپز هم اون مانتوهاي گشاد اوپل دار تنشون با روسرهاي كه زير چونه با گيره سفت ميميكردن و يه طرفش رو مينداختن رو شونه شون.با كيفيتي فوق العاده افتضاح،تازه كپي.)):
داداشي ميگه ادم ميره مغازه بهش جنس قالب ميكنن،چه برسه به اين كه نديده و نشناخته )):
خير سرش فروشش از طريق سايت معتبري بود.
سه شنبه 2 مهر1387
آب
يه طور
خاصي شرطي شدم به صداي اذان صبح و حس تشنگي شديد.اين شرطي شدنم الان ديگه تبديل
شده به يه حس ششم.چند سال كه هر وقت بعد سحري يه هو زبونم ميچسبه به كام دهنم،لباهام يه هو خشك مي شه ميدونم كه حتما
وقت اذان.الان 13/14 سال كه روزه ميگيرم با حس تشنگي شديد اول مسابقه ،حس بيچارگي و
آخيييي ميكنم؛اينكه تا شب چطور ميخوام دوام بيارم.يه حس بدبختي و اضطراب شديد.بعد كه كمي
كه ميگذره دستم مياد كه چطوري تشنگي رو از بين ببرم.
امروز
سر اين حس تكراريم ياد روزگار خودم افتادم ياد روزها و ماههاي اوايل دانشجويم و
زندگي تو خوابگاه،كه غصه و اضطراب 4سال زندگي تو غربت از همه زندگي ساقطم كرد.
ولي
بعد 4سال فهميدم كه نه همچين هم بدبخت نبودم،حيف دير فهميدم زماني كه كار از كار
گذشته بود و من را افسرده بودن رو خوب ياد گرفته بودم.
الان
فهميدم اكثر مشكلات ما ادما مثل همون غصه اول صبح روزهاي روزه داري من.بيشتر از خود
مشكل،فكر و غصه ش كه ما رو از پا در مياره.درست مثل استرس قبل امتحان،مثل اضطراب
قبل يه ديدار،استرس مرگ عزيزي
زماني
كه وارد مسله ميشيم خود به خود مشكل حل ميشه.اين روزا مدام اين حرفا رو واسه خودم
تكرار ميكنم كه مثلا يه خودم روحيه بدم كه زندگي انقدرا هم سخت نيست كه ترس بيكاري
و....همه وجودم رو گرفته.

