تبليغاتX
آسمون نارنجي يه گل - آب

سه شنبه 2 مهر1387

آب

يه طور خاصي شرطي شدم به صداي اذان صبح و حس تشنگي شديد.اين شرطي شدنم الان ديگه تبديل شده به يه حس ششم.چند سال كه هر وقت بعد سحري يه هو زبونم ميچسبه به كام دهنم،لباهام يه هو خشك مي شه ميدونم كه حتما وقت اذان.الان 13/14 سال كه روزه ميگيرم با حس تشنگي شديد اول مسابقه ،حس بيچارگي و آخيييي ميكنم؛اينكه تا شب چطور ميخوام دوام بيارم.يه حس بدبختي و اضطراب شديد.بعد كه كمي كه ميگذره دستم مياد كه چطوري تشنگي رو از بين ببرم.

امروز سر اين حس تكراريم ياد روزگار خودم افتادم ياد روزها و ماههاي اوايل دانشجويم و زندگي تو خوابگاه،كه غصه و اضطراب 4سال زندگي تو غربت از همه زندگي ساقطم كرد.

ولي بعد 4سال فهميدم كه نه همچين هم بدبخت نبودم،حيف دير فهميدم زماني كه كار از كار گذشته بود و من را افسرده بودن رو خوب ياد گرفته بودم.

الان فهميدم اكثر مشكلات ما ادما مثل همون غصه اول صبح روزهاي روزه داري من.بيشتر از خود مشكل،فكر و غصه ش كه ما رو از پا در مياره.درست مثل استرس قبل امتحان،مثل اضطراب قبل يه ديدار،استرس مرگ عزيزي

زماني كه وارد مسله ميشيم خود به خود مشكل حل ميشه.اين روزا مدام اين حرفا رو واسه خودم تكرار ميكنم كه مثلا يه خودم روحيه بدم كه زندگي انقدرا هم سخت نيست كه ترس بيكاري و....همه وجودم رو گرفته.

نوشته شده توسط يه گل در |  لینک ثابت   •